 چه توان کردن وکرد  
زندگی هست و خزان غم و درد
کاش در دهکده ی زندگی مان
جویبار غم و افسردن دل جاری نبود
کاش می شد که در این دهکده جای غم و درد
گل یاسی به تماشای تو کاشت
یا کنار شب تنهایی خویش
ماهی قرمز و نخل و سبدی چهچهه داشت
کاش می شد که همه مردم شهر
لهجه شان لهجه بی مهری نبود
و دل پاک خدادادیشان
مظهر دود و غم و ضجه بی مهری نبود
کاش می شد کلمات غم وافسوس و فغان
همچو یک کودک ناخوانده کتاب
روی یک برگه املا غلطی چپه نوشت
کاش می شد همه پنجره های ده مان
به تماشای خدا
به تجلی گه عشق
به صفای دل آیینه گشود
کاش می شد که در این فصل بهار هفت سین همه مان
سفر و سور وسلام وسبدی خنده ویا
سبزی و سادگی بود
کاش می شد که در این فصل بهار
فکر بلبل به قفس
فکر ماهی که به تنگ آمده بر سفره اسیر
فکر عاشق بود آه
گرچه این زندگی مان جز غم و نم چیزی نداشت
کاش می شد دلم از فصل خزان
خاطرات زرد پاییزی نداشت
ترفندستان - اولین و بزرگترین وب سایت تخصصی ترفندهای آی تی در ایران
نظرات شما عزیزان:
|